تبليغاتX
چرا هبوط و چرا موعود؟
داستان کوتاه،شعر گونه ها و نکته های ادبی و معرفی فیلم
 چیزی شبیه به سکوت
800x600

بسم الله الجبار

 

چیزی شبیه به سکوت



 

"داستان آفرینش به روایت یک دیوانه"

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ چیز و هیچ کس نبود؛

آن  یکی که بود خدا بود ؛

آن یکی هم که نبود باز خدا بود؛

پس خدا هم بود و هم نبود ؛

خدا وجود داشت ؛

ولی وجود نداشت چون چیزی نبود؛

چیزی که دلیلی برای وجود داشتنش باشد؛

چون کسی نبود؛  

کسی که او را خدا بنامد؛

خلاصه اینکه او تنها بود؛

آری خدا تنهای تنها  بود.

***

خدا برای نجات خود از این تنهایی ، نخست جهان را آفرید تا هم دلیلی باشد برای موجودیت اش و هم مکانی برای موجوداتی که تصمیم داشت خلق کند .

خدا این موجودات را خلق کرد و از آن تنهایی که از عدم همراه او بود رهایی یافت.

آنان موجوداتی بودند زیبا و مطیع الامر، موجوداتی که به محض شناسایی موجودیت خود به سپاسگذاری از پدیدآورشان پرداختند.

خدا ابتدا از این سپاسگذاری بی اندازه شادمان شد ولی  بزودی دریافت واژه ی "سپاسگذاری" برای این کارخوشایند"فرشته ها" مناسب نیست؛

(بله خدا این موجودات را فرشته نامید )

زیرا فرشته ها از او نخواسته بودند که آنان را خلق کند تا سپاسگذارش باشند

و حتی اگر  قرار بود کسی بخاطر این خلقت از کسی سپاسگذار باشد میبایستی خدا از خویش سپاسگذاری می کرد؛

پس خدا باید  واژه ای دیگری برای این عمل فرشته ها می یافت .

خدا این واژه را یافت؛

"عبادت"

 بله خدا با این عبارات قشنگ به عمل شا یسته و درعین حال بی معنای فرشته ها معنی جاویدانی بخشید؛

او از این عبادت فرشته ها چنان خشنود شد که دست به خلقت فرشتگان

بی شماری زد؛ فرشتگانی که هر گروه از آنها به شکل خاصی او راعبادت

می کردند و  اوامرش را به اجرا می گذاشتند.

خدا آنقدر شادمان شده بود که خواست برای این عبادت فرشته ها پاداشی مقررکند اما دریافت فرشته ها احتیاجی به هیچ چیز ندارند ولی دیگر دیر شده بود؛

" چون "

"او خواسته بود"

 این پاداش جز خشنودی او چیز دیگری نبود ، خشنودیی که بعدها جای خود را به واژه ی دیگری داد؛

واژه ای به نام

"دوست داشتن "

دراینجا بود که خدا مهر ورزیدن را برای نخستین بار تجربه کرد ، این مهر ورزیدن چنان خدا را به وجد آورد که آن  را به یک احساس تبدیل کرد و خواست این احساس را با بهترین وجه ممکن به فرشته ها بروز دهد.

 خدا این احساس را بروز داد اما در مقابل چیز تازه ای را از فرشته ها ندید؛

 او همان عبادت سابق را می دید؛

 او همان اطاعت همیشگی را می دید ؛

او همان رکوع و سجود مکرر را می دید.

"خدا غمگین شد"

خدا نمی خواست این احساس خود را فقط به خاطر غریزه و یا وظیفه ابرازکند .

خدا می خواست برای احساسی این احساس را ابراز کند که در وجود فرشتگان

نمی دید.

به این ترتیب خدا بازهم تنها شد ولی این بار در میان هزاران هزار فرشته.    

 

***

 

خدا باز تصیم گرفت موجود دیگری را خلق کند ، موجودی که این بار آن احساس را بفهمد و واکنش مناسبی در برابر آن از خود نشان دهد.

خدا دست به کار شد او بهتر دید خلقت جدید را در آن حوالی و با آن عناصر قبلی انجام ندهد زیرا می دانست نتیجه، همان نتیجه ی قبلی خواهد شد؛ پس باید موجود دلخواهش را در مکانی دیگر و بوسیله ی عنصری دیگر خلق می کرد به همین منظور دست به آفریدن سیاره های متعددی زد، سیاره هایی که برای خدا حکم آزمایشگاه را داشتند .

خدا در هر یک از این آزمایشگاه ها  با استفاده از عناصر موجود ، موجوداتی خلق کرد و روی آنها آزمایش های فراوانی صورت داد ولی به نتیجه ی مطلوبی که

 می خواست نمی رسید.

 خدا هر بار کمبودی در خلقت جدیدش احساس می کرد ،کمبودی که باعث

می شد که او این خلایق را گاهی به حال خود رها بگذارد و گاهی از شدت خشم آنها را نابود کند تا بلافاصله دست به خلقتی دیگر بزند .

این جریان همچنان ادامه داشت تا اینکه در بهترین و پیشرفته ترین آزمایشگاه های خدا موجودی با بهترین عنصری که تا آن زمان به وجود آمده بود خلق شد.

"عنصری به نام خاک"

خدا این موجود را انسان نامید و او را مورد معاینه قرار داد .

خدا دید انسان هم همان کمبود را دارد ولی در وجود او دو چیز است ،

 دو چیز امیدوار کننده:

" یعنی "

"اختیار و احتیاج"

***

 

این دوچیز خدا را بر آن داشتند که دو نمونه از انسان را پیش خود ببرد تا مطالعه بیشتری روی آنها انجام بدهد.

 دراینجا اعتراض فرشتگان برخواست؛

خدا با تبسمی که از روی اطمینان بود رو به فرشتگان کرد و گفت:

درمورد چیزی که شما را از آن علمی نیست حرف نزنید چرا که من از انسان چیزی می خواهم که شما حتی نمی توانید آن را درک کنید.

خدا بعد از آنکه این توضیح را به فرشتگان داد با استفاده از آن امیدواری که بدست آورده  بود در تفکری بس عمیق  فرو رفت و در پی آن کمبود گشت؛

خدا پس از مدتی مطالعه و تفکر آن چیزی را که انسان نداشت در خود یافت؛

چیزی که فقط انسان می توانست بوسیله ی اختیار و احتیاجی که داشت درک و آن را بپذیرد؛ 

 آری آن چیز در وجود خود خدا بود اما حالا او چگونه آن را به این موجودات

می داد ؟

او نمی توانست همه ی چیزی را که در وجودش بود به انسان ببخشد و خود را از آن محروم کند؛

"زیرا خدا هم می خواست آن را به انسان بورزد" 

 ولی خدا بزودی راه حل را پیدا کرد و تصمیم قطعی خود را گرفت؛  

خدا آن چیز را دو نیم کرد نیمی  را در وجود خویش باقی گذاشت ونیمی دیگر را در وجود آن دو موجود قرار داد .

آری خدا به مقصود خود رسیده بود و حالا باید این موفقیت را به نمایش

می گذاشت اما برای چه کسانی ؟

او جواب سؤال خود را براحتی  یافت :

"برای فرشتگان"

فرشتگانی که براو اعتراض کرده بودند.

خدا به فرشتگان دستور داد جمع شوند و سپس، از آنها این سؤال را کرد:

آیا می توانید آن چیزی که هم اکنون من در وجود این دو موجود دمیدم را  توصیف کنید، چیزی که بعدها فرزندان همین دو موجود آن را عشق خواهند نامید ؟

در میان فرشتگان همهمه ای برپا گشت و بعد سکوتی مبهم حکم فرما شد فرشتگان فهمیده بودند که قادر به توصیف آن چیز نیستند و از اعتراض خود پشیمان شدند.

در اینجا خدا با نگاهی غرورآمیز رو به آن انسان های متعالی کرد وفرمود:

"عشق را برای آنها توصیف کنید"

آن انسان های متعالی شروع به توصیف عشق کردند ، عشقی که چون نام  معشوق آید بی اراده در چشمانش اشک حلقه می زند ،

آری همان عشق، همان عشقی که نه از روی غریزه بود و نه از روی وظیفه بلکه از روی اختیار و احتیاج .

(فرشتگان از توصیف این کلمه مبهوت ماندند)

 

***

 

خداوند رو به فرشتگان کرد و به آنان امر به سجده ی  آن انسان های متعالی را داد.

فرشتگان همگی سجده کردند جز ابلیس، موجودی که نمی دانم از گروه جنیان بود یا فرشتگان و اگراز فرشتگان بود  این اختیار را چگونه بدست آورد!

ابلیس که از این پس خدا او را شیطان نامید دلایل سجده نکردنش را گفت و خدا هم پاسخش را داد ولی شیطان قانع نشد؛

در این هنگام بود که خدا با خشم به شیطان گفت:

"دور شو"

شیطان گفت:

دور می شوم ولی اینان را هم از تو دور خواهم کرد؛

خدا گفت:

   شاید آنان را از من دور کنی و شاید هم فرزندان آنان را اما بدان که با این عشقی که به آنها بخشیده ام اگر بخواهند می توانند  به سوی من بازگردند .

شیطان گفت:

این عشق الهی را به عشق انسانی تبدیل می کنم.

 در اینجا خدا خنده ای سر داد و گفت:

اگر واقعاً کاری کنی که آنها به همدیگر عشق بورزند، آنان را به من نزدیک تر

کرده ای.

شیطان که خوب منظور خدا را فهمیده بود جز این پیش گویی چیزی نیافت:

پس چرا بعضی از فرزندان اینان را از عشق ورزیدن محروم می کنی؟

پس چرا بعضی از فرزندان اینان را از عاشق بودن یا لحظه ای معشوق بودن محروم می کنی ؟

آیا آنها  را با خود اشتباه می گیری ؟

آیا فکر می کنی که آنها هم می توانند مانند تو برای رهایی خود از تنهایی دست به آفرینش یا خلقت بزند؟

آیا...

(شیطان دیگر نتوانست گفته اش را ادامه دهد)

برای اولین بار دراین گفت و گو خدا مکثی کرد و بعد چیزی را گفت ،چیزی که شاید شیطان را هرگز قانع نکرد؛

چیزی شبیه به سکوت.

 

پایان


|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در شنبه ششم اسفند 1390  |
 حصار

بسم الله الجبار

 

 

 

 

 

حصار








 

طبق معمول او را صبح زود از خواب بیدار کردند و مانند همیشه اولین چیز هایی که به ذهنش خطور میکرد سوالات بی شماری بودند که هیچ وقت پاسخ قانع کننده ای برایشان نمی یافت.

سوالاتی مانند:

چرا من باید "بیمار" باشم؟

چرا باید مرا به اینجا بیاورند؟

(و)

باید در انتظار چه باشم ؟

 

***

 

او روز را با رفتن به سالن غذاخوری برای خوردن صبحانه آغاز می کرد و بعد از صرف صبحانه باز باید بگویم طبق معمول او را بهمراه دیگر بیماران به حیاط آسایشگاه میبردند تا آفتاب بگیرد.

 او از تمام قسمت های این بیمارستان روانی فقط همین محوطه را دوست داشت، محوطه ای نسبتاً بزرگ که با دیوار های بلند ویک حصار مشبک فلزی احاطه شده بود.

 این محوطه که حیاط آسایشگاه محسوب می شد  چندین باغچه ی کوچک و بزرگ داشت که "بیمار ما"  معمولا یا باید گفت همیشه تنها و بر روی نیمکتی در کنار یکی از این باغچه ها می نشست و ساعت ها  به تپه ها و بوته زارهایی که آن سوی خیابان بودند خیره می شد.

بله خیابانی از مقابل این آسایشگاه دور افتاده می گذشت، خیابانی که خیلی کم شاهد رفت و آمد مردم یا تردد اتومبیل ها بود.

"بیمار ما"   می توانست با نزدیک شدن به حصار فلزی این صحنه ی زیبا و با شکوه را بهتر ببیند اما او همیشه ترجیح می داد این کار را از دور انجام دهد.

 

***

 

یک روز؛

روزی که "بیمار ما" مثل تمام روزهایش آغاز کرده بود؛

روزی که مثل تمام روزهایش به حیاط رفته بود،

روزی که مثل تمام روزهایش بر روی آن  نیمکت و در کنار همان باغچه همیشگی نشسته و به دوردست ها خیره شده بود، متوجه توقف اتومبیلی در کنار بوته زارهای آن سوی خیابان شد، شخصی از اتومبیل پیاده شد که "بیمار ما" به محض دیدنش

 او را "غریبه" نامید. زیرا او هم تمام کارکنان بیمارستان را می شناخت و هم تمام معدود دیدار کنندگان بیماران را.

غریبه بعد از پیاده شدن به اتومبیلش تکیه داد وبعد از اینکه اطرافش را نگا ه کرد به  زمین خیره شد "بیمار ما" که از دور ناظر حرکات غرییه بود متعجب شد که :

چرا غریبه به تپه ها و بوته زارها پشت کرده است؟!

چرا غریبه به آن صحنه ی زیبا و با شکوه نگاه نمی کند؟!

چرا غریبه فقط به زمین خیره شده است؟!  "بیمار ما" داشت این سؤالات را از خود می پرسید که متوجه شد غریبه سرش را بلند کرد .

 

***

 

غریبه سرش را برداشت و بی اختیار کلمات تابلویی که آن سوی خیابان نصب شده بود را خواند: "بیمارستان روانی"

به محض خواندن این کلمات خنده اش گرفت و از خود پرسید:

"من اینجا چه می کنم؟"

در حالی که هنوز می خندید نگاهش را از تابلو پایین آورد و متوجه پشت آن حصار  فلزی کرد؛  او دیوانگانی را دید که برای هوا خوری به حیاط بیمارستان آمده بودند.

حرکات عجیب و غریب و مسخره ی دیوانگان غریبه را بیشتر به خنده انداخت آنها  دنبال همدیگر می دویدند، آواز می خواندند، می رقصیدن و یا مانند  خود غریبه به چیزی می خندیدند؛

(ولی کمی بلندتر و بی معنا تر)

غریبه می خندید و از این خندیدن لذت می برد که ناگهان متوجه شد در میان دیوانگان و در کنار غوغایی که آنها بر پا کرده بودند دیوانه ای ساکت و تنها بر روی نیمکت نشسته است؛

"دیوانه به او خیره شده بود"

 و این در غریبه یک احساس را بوجود آورد ، احساسی که در آن لحظه قدرت تشخیصش را نداشت ، احساسی که به او می گفت:

هرچه سریعتر باید به خنده اش پایان دهد.

غریبه سعی کرد جلوی خنده ی خود را بگیرد ولی نمی توانست مجبور شد دستش را جلوی دهان خود قرار دهد تا خنده اش را از دید دیوانه پنهان کند و بعد بطور ناخودآگاه دست دیگرش را برای دیوانه تکان داد.

 

***

 

"بیمار ما"  از این حرکت غریبه سخت متعجب شد زیرا از زمانی که  او را در آسایشگاه بستری کرده بودند کسی چنین اشاره ای برایش نکرده بود .

"بیمار ما" خواست بالبخندی پاسخ این حرکت غریبه را بدهد ولی به زودی دریافت قادر به این کار نیست ؛

 او حتی روش لبخند زدن را هم فراموش کرده بود؛

او سعی کرد لااقل دستش را برای غریبه تکان دهد اما ترسید این عکس العمل موجب وحشت غریبه گردد.

"بیمار ما" باید کاری می کرد چون می خواست هرطور که شده به غریبه بفهماند درقبال حرکتش بی تفاوت نیست ؛

او می خواست به غریبه بگوید اشاره او را دیده و آن را  درک کرده است.

 در اینجا "بیمار ما" برای یک لحظه بر آخرین کلماتی که دوست داشت به غریبه ابراز کند تعمق کرد و سپس بطوری که انگار خودش هم این کلمات را باور نکرده  بود چندین بار آنها  را تکرار نمود و از خود پرسید :

"آیا من براستی حرکت او را درک کرده ام؟"

"بیمار ما" در حالی که این سوال را ازخود می پرسید به پا خواست وآهسته به طرف حصارفلزی قدم برداشت کاری که تاآن لحظه حتی شکوه و زیبایی منظره ی آن سوی خیابان او را مجبور به انجام آن نکرده بود .

 

***

 

غریبه وقتی دید دیوانه دارد به طرف حصار فلزی یا بهتر است بگویم به سوی او

می آید او هم ازخیابان گذشت به حصار بیمارستان نزدیک شد و باز برای دیوانه دست تکان داد و سپس در حالی که از اشاره ها ی دست هم کمک می گرفت از دیوانه که حالا به یک قدمی  حصار فلزی رسیده و متوقف شده بود سوال کرد:

- چرا با دوستات بازی نمی کنی ؟

ولی از دیوانه که همچنان به او خیره بود جوابی نشنید. غریبه خواست باز سوالش را بوسیله ی اشاره تکرار کند اما دید این کار احمقانه است زیرا او فکر کرد اگر دیوانگان  حرف زدن را نمی فهمند چگونه می توانند اشارات را بفهمند واگراشارات را می فهمند چگونه حرف زدن را نمی فهمند .

(آیا عاقلان همیشه دیوانگان را با ناشنوایان اشتباه می گیرند؟)

غریبه سوالش را باز مطرح کرد ولی این بار بدون اشاره:

- چرا با دوستات بازی نمی کنی ؟

اما باز جوابی از دیوانه نشنید .

***

 

"بیمار ما"  نمی توانست پاسخ سوال غریبه را بدهد اواصلاً انگار صدای غریبه را نمی شنید

چون غرق در افکار پریشانش شده بود او با خود فکر می کرد:

غریبه کیست؟ ؛ اینجا چه می کند ؛ چرا برایم دست تکان داد؛

 چرا با من چنین رفتار می کند؛ چرا  بسوی او آمدم ؛

چرا او هم بسویم آمد؛

چرا او دارد  با من حرف...

در این لحظه "بیمار ما" به خود آمد و با شتابزدگی از خویش پرسید :

غریبه دارد چه به من می گوید؟

اما دیگر دیر شده بود غریبه برگشته بود که برود.

"بیمار ما" به محض درک این موضوع خود را با سراسیمگی به طرف حصار مشبک فلزی پرتاب کرد و با دو دست آن را چنگ زد؛ این چنگ زدن چنان شدید بود که موجب لرزه حصار و برخواستن صدایی از آن شد .

 

***

 

غریبه که از توقفش در کنار آسایشگاه و صحبت با دیوانه جز پی بردن حماقت خویش هیچ نتیجه ی دیگری نگرفته بود نگاهی به ساعتش انداخت و بعد برگشت تا بسوی اتومبیلش برود ولی در این حین صدایی مانع رفتن او شد ؛

صدایی که از پشت سرش می آمد.

غریبه وقتی رویش را برگرداند چشمش به دیوانه افتاد که با قیافه ی عجیبی خود را به حصار فلزی چسبانده بود.

به محض دیدن این صحنه غریبه بسرعت به طرف حصار آسایشگاه برگشت و با عجله و هیجان از دیوانه پرسید :

- می خواستی چیزی بگویی ؟

می توانم  کمکت کنم؟

خواهش می کنم بگو؛

اما باز از دیوانه پاسخی نشنید .

غریبه وقتی دید تلاشش برای به حرف آوردن دیوانه بیهوده است ضمن اینکه خود را باز احمق خطاب می کرد سر را به پایین انداخت .

بعد از چند لحظه سکوت، غریبه سر را بالا  آورد با لحن آرامی به دیوانه گفت:

- من باید برم اما همیشه وقتی دوستی می خواد از پیش دوست دیگش بره به او یه یادگاری میده مگه نه ؟ منم باید به تو یه یادگاری بدم؛

غریبه این را گفت و شروع به گشتن در کیفش کرد ولی چیزی که به درد دیوانه بخورد در آن پیدا نکرد جیب هایش را هم گشت اما باز چیزی نیافت.

 

***

 

غریبه که  از یافتن چیزی برای هدیه دادن به دیوانه ناامید شده بود نگاهی به

 "بیمار ما" انداخت و دید او همچنان بی حرکت ایستاده است.

 

چشم های دیوانه در حدقه خیلی سریع تکان می خوردند و دست هایش را از حصار آسایشگاه جدا کرده بود غریبه برای اولین بار توانست چیزی را در چشم های بیمار ما بخواند، چیزی که انگار او را تا آن لحظه از شنیدنش محروم کرده بودند؛

چیزی که غریبه از چشمان دیوانه خواند این بود:

"نه من چیزی نمی خواهم"

غریبه که انگار براستی این حرف را از دیوانه  شنیده بود فکری به ذهنش خطور کرد با شعف گفت:

- نه، نه یه دقیقه صبر کن.

او این را گفت و با عجله به اطرافش نگاه کرد و بعد به سمت بوته زارهای کنارآسایشگاه رفت و از میان آنها تنها گلی که در آنجا بود را  چید و با خوشحالی بسوی حصار برگشت تا آن را به دیوانه هدیه کند اما دید گل از میان روزنه های حصار عبور نمی کند؛

روزنه های بی شمار حصار بسیار کوچک بودند.

غریبه لحظه ای با خود اندیشید و بعد چند قدم به عقب رفت و گل را به قصد عبور دادنش از بالای حصار پرتاب کرد ولی گل بعد از برخورد با حصار پیش پایش افتاد .

غریبه باز گل را از روی زمین برداشت و آن را با همه ی توانی که داشت دوباره پرتاب کرد؛ غریبه موفق شد.

گل از بالای حصار رد شد و این بار کنار پای دیوانه افتاد؛

غریبه از خوشحالی خنده ی عجیبی سر داد.

 

***

"بیمار ما"هم تا گل را روی زمین و در کنار خود دید برای نخستین بار لبخندی زد و خواست خم شود تا آن را بردارد اما ناگهان دیوانه های دیگر که تا آن موقع حتی وجود "بیمار ما" را  احساس نمی کردند بسویش هجوم آوردند و گل را برداشته و آن را پرپر کردند.

(لبخند محو شد)

"بیمار ما" که می دانست نمی تواند جلوی دیوانگان را بگیرد فقط با بهت تماشاگر این صحنه بود .

 

***

 

با دیدن این صحنه خنده ی غریبه نیز جای خود را به گریه ی تلخی داد بطوری که گونه هایش کاملاً از اشک خیس شده بودند ؛

غریبه به این امید که باز گلی را بیابد به بوته ها نگاه کرد اما دیگر گلی در آنها ندید ؛

غریبه نمی دانست چه کند؛

نمی دانست چگونه دیوانه را دلداری دهد.

او چاره ای جز چنگ زدن به حصار  ندید ؛

"کاری که قبل از او دیوانه انجام داده بود "

 

***

 

"بیمار ما"

که او هم بشکلی می خواست به غریبه دلداری دهد؛ ولی چگونه؟

مگر می توان کسی که از رنج ما غمگین است را دلداری داد؟

مگر می توان درد کسی که از زخم تن خودمان سرچشمه می گیرد را بی آنکه مرهمی بر آن گذاشت تسکین داد؟

مگر می توان کسی که بخاطرمان می گرید را بوسیله ی عذابی که میکشیم به خندیدن  سوق داد؟

با این وصف "بیمار ما" سعی کرد لبخند محو شده اش را باز یابد و در حالي كه

فاصله هاي  بين انگشتهايش را با فاصله هاي بين آن پنج روزنه ي حصارمشبك فلزي كه بوسيله ي انگشتان ظريف غريبه تا نصف پر شده بودند را مطابقت مي داد دستش را آهسته به طرف دست غریبه بالا آورد؛

اما ناگهان صدايي او را متوقف ساخت ،

صدايي از آن سوي خيابان ؛

غريبه سرش را برگرداند؛

 صدا باز تكرار شد ؛

 غريبه با عجله اشكهايش را پاك كرد و بسوي منبع صدا دويد.

آری غريبه از آسايشگاه فاصله گرفت تا فاصله هاي بين انگشتان دست فرو افتاده ی     

"بیمار ما"  هم از بين برود .

 

***

 

- چرا دیر کردی؟

- ببخشید کاری برام پیش اومد،راستی اونجا چه کار می کردی؟

- هیچی حوصلم سر رفته بود؛

- خوب بریم؟

- بریم.

پایان


|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در شنبه ششم اسفند 1390  |
 چکیده داستان ادوارد دست‌قیچی (Edward Scissorhands) اثر : تیم برتون

چکیده داستان  ادوارد دست‌قیچی

 (Edward Scissorhands)

اثر : تیم برتون



 


 

پگی یک فروشنده از شرکت ایوان است که هیچ درآمد خوبی ندارد.روزی او به قصر بزرگی در حومه شهرک شان می‌رود و در آنجا یک موجود شبیه به انسان می‌بیند که به جای دستانش قیچی دارد.او می‌فهمد که در آنجا مخترعی زندگی می‌کرده و آن موجود را می‌ساخته که قبل از تمام کردن دستانش می‌میرد.نام آن موجود ادوارد است.

 

پگ ادوارد را به خانه خود می‌آورد و او را با شوهرش بیلی و پسرش کوین و دخترش کیم آشنا می‌کند.ادوارد عاشق کیم می‌شود و در دل همسایگانشان جا باز می‌کند.او به آنها در آرایشگری و باغبانی کمک می‌کند.اما کیم خود نیز یک دوست پسر به نام جیم دارد.

 

جیم برای ماندن با کیم به پول نیاز دارد و به فکر سرقت از خانه خودش از دست پدر و مادرش می‌افتد.او ادوارد را که او را موجودی بی ارزش می‌داند را وادار به بازکردن درها در تاریکی می‌کند ولی پلیس سر می‌رسد.جیم و کیم فرار می‌کنند و ادوارد شبی را در کلانتری می‌گذراند و نامی از دوستانش که قصد دزدی داشتند نمی‌برد.کیم رفته رفته بعد از این کار ادوارد به او علاقه مند می‌شود.

 

از آن طرف مسئله دزدی ادوارد را از چشم همسایه می‌اندازد.پگی، مادر خانواده، تصمیم به گرفتن یک مهمانی مخصوص کریسمس می‌گیرد تا اوضاع عوض شود.در این حال ادوارد نیز مشغول تزئین خانه‌است و کیم بیشتر از همیشه تحت تاثیر او قرار می‌گیرد.اما در همین حال جیم دوست پسر او سر می‌رسد و ادوارد را هول می‌کند که کیم ر ازخمی کند.کیم زخمی می‌شود و جیم بشدت ادوار درا می‌رنجاند و ادوارد فرار می‌کند. کیم هم جیم راسرزنش کرده و او را بیرون می‌کند.سپس پدر و مادرش میروند تا ادوارد سرخورده را پیدا کنند.

 

کوین که خانه دوستش بوده و از هیچ چیز خبر ندارد بی محابا از خیابان رد می‌شود.جیم که حسابی ناراحت شده و قصد بازگشت به خانه کیم را دارد با اتومبیل و با سرعت از خیابان رد می‌شود .ادوارد که تمام این‌ها را دیده روی کوین می‌پرد و او را نجات می‌دهد، هرچند که به خاطر قیچی‌های دستش او را زخمی می‌کند.

 

مردم از خانه هایشان بیرون می‌آیند چون فکر میکنند ادوارد بدطینت به خیال خودشان کوین را از عمد زخمی کرده‌است.همه جمع می‌شوند و کیم هم خود را به این موقعیت می‌رساند و آرام زمزمه می‌کند که ادوارد فرار کند.

 

ادوارد به طرف قصرش فرار می‌کند و پلیس هم به‌دنبال اوست.کیم خود را مخفیانه به قصر می‌رساند و ادوارد ر امی بیند و به او می‌گوید که دوستش دارد.در همین موقعیت جیم از راه می‌رسد و ادوارد را مورد حمله قرار می‌دهد و ادوارد هم او را می‌کشد و بعد از کیم خداحافظی می‌کند.

 

وقتی مردم به قصر می‌رسند کیم به دروغ به آنها می‌گوید که جیم و ادوارد هر دو مرده‌اند.سپس به همگی به خانه هایشان برمی گردند.

 

سال‌ها بعد کیم که پیر شده این داستان را برای نوه اش تعریف می‌کند و می‌گوید که دیگر هیچ وقت ادوارد را ندیده‌است.در عین حال ادوارد هم بعد از سال‌ها در قصرش هنوز زندگی می‌کند و هر روز به گل‌هایش می‌رسد و تندیس‌هایی از کیم می‌سازد و با آرامش به یاد او زندگی می‌کند.

|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390  |
 چکیده داستان سوته‌ دلان اثر : علی حاتمی

چکیده داستان  سوته‌ دلان

اثر : علی حاتمی





 

حبیب آقا ظروفچی، کاسب خوش نامی است که در پیرانه سر ازدواج نکرده و زندگی اش را وقف مادر و برادر ناتنی اش مجید دوکله کرده‌است. برادر دیگرش کریم، که پرنده باز است با همسرش زینت سادات و فروغ الزمان که سالهاست به پای حبیب آقا نشسته با آن‌ها زندگی می‌کنند. مجید که به دلیل جمجمه بزرگش عقل سالمی ندارد و در مغازه حبیب آقا کار می‌کند و ظروف کرایه را به مجلس عزا و شادمانی می‌برد دل باخته دختری است که عکس اش را در ویترین یک عکاس خانه دیده‌است. به تدریج حال روحی مجید وخیم می‌شود و حبیب آقا به امید شفا یافتن او را به امام زاده داود می‌برد. چندی بعد مجید از نو به یک بلیط فروش سینما دل می‌بندد و از خانه گریزان می‌شود. حبیب آقا او را می‌یابد و تصمیم می‌گیرد زنی را به عقدش در بیاورد تا شاید در بهبود وضع روحی مجید موثر واقع شود. حبیب آقا به واسطه دوست دوافروشش و باج خوری موسوم به دکتر زن معروفه‌ای به نام اقدس را در ظاهر زنی نجیب به خانه می‌آورد و مجید و اقدس مهر یکدیگر را به دل می‌گیرند و به رغم مخالفت حبیب آقا ازدواج و در خانه‌ای پرت افتاده زندگی می‌کنند. مجید از زبان حبیب آقا از گذشته اقدس مطلع می‌شود و حالش رو به وخامت می‌گذارد و از حبیب آقا می‌خواهد که او را به امام زاده برساند. مجید در میانه راه از اسب می‌افتد و می‌میرد.

 


|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390  |
 برادر جان

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم

برادر جان نمیدونی چه غمگینم

نمیدونی ، نمیدونی

برادر جان

گرفتار کدوم طلسم و نفرینم


نمی دونی چه سخته در به در بودن

مثل طوفان همیشه در سفر بودن


برادر جان، برادر جان،نمیدونی

چه تلخه وارث درد پدر بودن

دلم تنگه برادر جان

برادر جان دلم تنگه

***
دلم تنگه از این روزهای بی امید

از این شبگردیهای خسته و مایوس


از این تکرار بیهوده دلم تنگه

همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس


دلم تنگه برادر جان

برادر جان دلم تنگه


دلم خوش نیست،غمگینم برادر جان

از این تکرار بی رویا و بی لبخند


چه تنهایی غمگینی، که غیر از من

همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند


به فردا دلخوشم، شاید که با فردا

طلوع خوب خوشبختی من باشه


شبو با رنج تنهایی من سر کن

شاید فردا روز عاشق شدن باشه


دلم تنگه برادر جان

برادر جان دلم تنگه

|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  |
 اي نازنين

اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

از تندباد حادثه گفتي كه جان در برده ايم
اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

اينجا بجز درد و دروغ هم خانه اي با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد كالاي بازار كساد
سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش
آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمان خويش
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  |
 بر نارفیقان شرم باد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی

دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای

در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را

کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

و در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت وار

سرود و شعر فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی ست

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را

بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  |
  " سپید و سیاه "

|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390  |
 كلمات اغنية : اسف حبيبتي : بهاء الدين محمد

كلمات اغنية : اسف حبيبتي  

 

اسف حبيبتي الوقت فات حبك وحبي بقوا ذكريات

احميني من نظرة عينيكي مقدرش اكون دلوقتي ليكي

مقدرش افتح لك طريقي لانك حبيبة صديقي

اسف حبيبتي

 

نظرة عينيكي نظرة عتاب ارجوكي تنسي وبلاش العذاب

احنا افترقنا والحب راااح وخلاص غرقنا في بحور جراااح

لو حتى جوايا الشتاء وانتي الي جواكي الدفى

لو بالعيون مقدرش اخون لاني مخلوق مـ الوفا

 

احميني من نظرة عينيكي مقدرش اكون دلوقتي ليكي

مقدرش افتح لك طريقي لانك حبيبة صديقي

اسف حبيبتي

 

انا مش ناسيكي لكن بضيع قدام عينيكي لازم اضيع

مابقاش بايدنا فات الاوان كلمة ياريتنا ملهاش مكان

لو حتى عـ الارض انتهى بين القلوب زمان الوفا

لو بالعيون مقدرش اخون لاني مخلوق مالوفا

 

احميني من نظرة عينيكي مقدرش اكون دلوقتي ليكي

مقدرش افتح لك طريقي لانك حبيبة صديقي

اسف حبيبتي

 

 



|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390  |
 ليله لو باقي ليله

 

 

ليله لو باقي ليله بعمري ابيه اليله وسهر في ليلة عيونك هي ليلة عمر

 

يالله يالله يالله وشكثر انتي جميله .. يالله يالله يالله شكثر انا احب

 

احلم احلم بيك دايم جنبي وانا صاحي ونايم .. يلي ايامي بدونك ماهي من العمر

 

 

صوتك همسك بيتي وسفري .. قمرک و شمسك ليلي وفجري

 

وانتي يا عيوني انتي .ابقلبي انا وين ماكنتي ..يلي سواد عيونك افديه العمر

 

يالله يالله يالله وشكثر انتي جميله .. يالله يالله يالله شكثر انا احب

 



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد جواد مکتوفی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390  |
 
 
بالا