بسم الله الجبار
حصار

طبق معمول او را صبح زود از خواب بیدار کردند و مانند همیشه اولین چیز هایی که
به ذهنش خطور میکرد سوالات بی شماری بودند که هیچ وقت پاسخ قانع کننده ای برایشان
نمی یافت.
سوالاتی مانند:
چرا من باید "بیمار" باشم؟
چرا باید مرا به اینجا بیاورند؟
(و)
باید در انتظار چه باشم ؟
***
او روز را با رفتن به سالن غذاخوری برای خوردن صبحانه آغاز می کرد و بعد از
صرف صبحانه باز باید بگویم طبق معمول او را بهمراه دیگر بیماران به حیاط آسایشگاه
میبردند تا آفتاب بگیرد.
او از تمام قسمت های این بیمارستان روانی
فقط همین محوطه را دوست داشت، محوطه ای نسبتاً بزرگ که با دیوار های بلند ویک حصار
مشبک فلزی احاطه شده بود.
این محوطه که حیاط آسایشگاه محسوب می
شد چندین باغچه ی کوچک و بزرگ داشت که "بیمار
ما" معمولا یا باید گفت همیشه
تنها و بر روی نیمکتی در کنار یکی از این باغچه ها می نشست و ساعت ها به تپه ها و بوته زارهایی که آن سوی خیابان
بودند خیره می شد.
بله خیابانی از مقابل این آسایشگاه دور افتاده می گذشت، خیابانی که خیلی کم شاهد
رفت و آمد مردم یا تردد اتومبیل ها بود.
"بیمار ما" می توانست با
نزدیک شدن به حصار فلزی این صحنه ی زیبا و با شکوه را بهتر ببیند اما او همیشه
ترجیح می داد این کار را از دور انجام دهد.
***
یک روز؛
روزی که "بیمار ما" مثل تمام روزهایش آغاز کرده بود؛
روزی که مثل تمام روزهایش به حیاط رفته بود،
روزی که مثل تمام روزهایش بر روی آن
نیمکت و در کنار همان باغچه همیشگی نشسته و به دوردست ها خیره شده بود،
متوجه توقف اتومبیلی در کنار بوته زارهای آن سوی خیابان شد، شخصی از اتومبیل پیاده
شد که "بیمار ما" به محض دیدنش
او را "غریبه" نامید.
زیرا او هم تمام کارکنان بیمارستان را می شناخت و هم تمام معدود دیدار کنندگان
بیماران را.
غریبه بعد از پیاده شدن به اتومبیلش تکیه داد وبعد از اینکه اطرافش را نگا ه کرد
به زمین خیره شد "بیمار ما"
که از دور ناظر حرکات غرییه بود متعجب شد که :
چرا غریبه به تپه ها و بوته زارها پشت کرده است؟!
چرا غریبه به آن صحنه ی زیبا و با شکوه نگاه نمی کند؟!
چرا غریبه فقط به زمین خیره شده است؟! "بیمار ما" داشت این سؤالات را
از خود می پرسید که متوجه شد غریبه سرش را بلند کرد .
***
غریبه سرش را برداشت و بی اختیار کلمات تابلویی که آن سوی خیابان نصب شده بود
را خواند: "بیمارستان روانی"
به محض خواندن این کلمات خنده اش گرفت و از خود پرسید:
"من اینجا چه می کنم؟"
در حالی که هنوز می خندید نگاهش را از تابلو پایین آورد و متوجه پشت آن
حصار فلزی کرد؛ او دیوانگانی را دید که برای هوا خوری به حیاط بیمارستان
آمده بودند.
حرکات عجیب و غریب و مسخره ی دیوانگان غریبه را بیشتر به خنده انداخت
آنها دنبال همدیگر می دویدند، آواز می
خواندند، می رقصیدن و یا مانند خود غریبه
به چیزی می خندیدند؛
(ولی کمی بلندتر و بی معنا تر)
غریبه می خندید و از این خندیدن لذت می برد که ناگهان متوجه شد در میان
دیوانگان و در کنار غوغایی که آنها بر پا کرده بودند دیوانه ای ساکت و تنها بر روی
نیمکت نشسته است؛
"دیوانه
به او خیره شده بود"
و این در غریبه یک احساس را بوجود
آورد ، احساسی که در آن لحظه قدرت تشخیصش را نداشت ، احساسی که به او می گفت:
هرچه سریعتر باید به خنده اش پایان دهد.
غریبه سعی کرد جلوی خنده ی خود را بگیرد ولی نمی توانست مجبور شد دستش را جلوی
دهان خود قرار دهد تا خنده اش را از دید دیوانه پنهان کند و بعد بطور ناخودآگاه
دست دیگرش را برای دیوانه تکان داد.
***
"بیمار ما" از این حرکت غریبه سخت متعجب شد زیرا
از زمانی که او را در آسایشگاه بستری کرده
بودند کسی چنین اشاره ای برایش نکرده بود .
"بیمار ما" خواست بالبخندی پاسخ این حرکت غریبه را بدهد ولی به زودی دریافت قادر به این
کار نیست ؛
او حتی روش لبخند زدن را هم فراموش
کرده بود؛
او سعی کرد لااقل دستش را برای غریبه تکان دهد اما ترسید این عکس العمل موجب
وحشت غریبه گردد.
"بیمار ما" باید کاری می کرد چون می خواست هرطور که شده به غریبه بفهماند درقبال حرکتش
بی تفاوت نیست ؛
او می خواست به غریبه بگوید اشاره او را دیده و آن را درک کرده است.
در اینجا "بیمار ما"
برای یک لحظه بر آخرین کلماتی که دوست داشت به غریبه ابراز کند تعمق کرد و سپس
بطوری که انگار خودش هم این کلمات را باور نکرده بود چندین بار آنها را تکرار نمود و از خود پرسید :
"آیا من براستی حرکت او را درک کرده ام؟"
"بیمار ما" در حالی که این سوال را ازخود می پرسید به پا خواست وآهسته به طرف حصارفلزی
قدم برداشت کاری که تاآن لحظه حتی شکوه و زیبایی منظره ی آن سوی خیابان او را
مجبور به انجام آن نکرده بود .
***
غریبه وقتی دید دیوانه دارد به طرف حصار فلزی یا بهتر است بگویم به سوی او
می آید او هم ازخیابان گذشت به حصار بیمارستان نزدیک شد و باز برای دیوانه دست
تکان داد و سپس در حالی که از اشاره ها ی دست هم کمک می گرفت از
دیوانه که حالا به یک قدمی حصار فلزی
رسیده و متوقف شده بود سوال کرد:
- چرا با دوستات بازی نمی کنی ؟
ولی از دیوانه که همچنان به او خیره بود جوابی نشنید. غریبه خواست باز سوالش
را بوسیله ی اشاره تکرار کند اما دید این کار احمقانه است زیرا او فکر کرد اگر دیوانگان حرف زدن را نمی فهمند چگونه می توانند اشارات
را بفهمند واگراشارات را می فهمند چگونه حرف زدن را نمی فهمند .
(آیا عاقلان همیشه دیوانگان را با ناشنوایان اشتباه می گیرند؟)
غریبه سوالش را باز مطرح کرد ولی این بار بدون اشاره:
- چرا با دوستات بازی نمی کنی ؟
اما باز جوابی از دیوانه
نشنید .
***
"بیمار ما" نمی توانست پاسخ سوال غریبه را بدهد اواصلاً انگار صدای غریبه را نمی شنید
چون غرق در افکار پریشانش شده بود او با خود فکر می کرد:
غریبه کیست؟ ؛ اینجا چه می کند ؛ چرا برایم دست تکان داد؛
چرا با من چنین رفتار می کند؛ چرا بسوی او آمدم ؛
چرا او هم بسویم آمد؛
چرا او دارد با من حرف...
در این لحظه "بیمار ما" به خود آمد و با شتابزدگی از خویش
پرسید :
غریبه دارد چه به من می گوید؟
اما دیگر دیر شده بود غریبه برگشته بود که برود.
"بیمار ما" به محض درک این موضوع خود را با سراسیمگی به طرف حصار مشبک فلزی پرتاب کرد و
با دو دست آن را چنگ زد؛ این چنگ زدن چنان شدید بود که موجب لرزه حصار و برخواستن
صدایی از آن شد .
***
غریبه که از توقفش در کنار آسایشگاه و صحبت با دیوانه جز پی بردن حماقت خویش هیچ
نتیجه ی دیگری نگرفته بود نگاهی به ساعتش انداخت و بعد برگشت تا بسوی اتومبیلش
برود ولی در این حین صدایی مانع رفتن او شد ؛
صدایی که از پشت سرش می آمد.
غریبه وقتی رویش را برگرداند چشمش به دیوانه افتاد که با قیافه ی عجیبی خود را
به حصار فلزی چسبانده بود.
به محض دیدن این صحنه غریبه بسرعت به طرف حصار آسایشگاه برگشت و با عجله و
هیجان از دیوانه پرسید :
- می خواستی چیزی بگویی ؟
می توانم کمکت کنم؟
خواهش می کنم بگو؛
اما باز از دیوانه پاسخی نشنید .
غریبه وقتی دید تلاشش برای به حرف آوردن دیوانه بیهوده است ضمن اینکه خود را باز
احمق خطاب می کرد سر را به پایین انداخت .
بعد از چند لحظه سکوت، غریبه سر را بالا آورد با لحن آرامی به دیوانه گفت:
- من باید برم اما همیشه وقتی دوستی می خواد از پیش دوست دیگش بره به او یه
یادگاری میده مگه نه ؟ منم باید به تو یه یادگاری بدم؛
غریبه این را گفت و شروع به گشتن در کیفش کرد ولی چیزی که به درد دیوانه بخورد
در آن پیدا نکرد جیب هایش را هم گشت اما باز چیزی نیافت.
***
غریبه که از یافتن چیزی برای هدیه
دادن به دیوانه ناامید شده بود نگاهی به
"بیمار ما" انداخت و
دید او همچنان بی حرکت ایستاده است.
چشم های دیوانه در حدقه خیلی سریع تکان می خوردند و دست هایش را از حصار
آسایشگاه جدا کرده بود غریبه برای اولین بار توانست چیزی را در چشم های بیمار ما
بخواند، چیزی که انگار او را تا آن لحظه از شنیدنش محروم کرده بودند؛
چیزی که غریبه از چشمان دیوانه خواند این بود:
"نه من چیزی نمی خواهم"
غریبه که انگار براستی این حرف را از دیوانه
شنیده بود فکری به ذهنش خطور کرد با شعف گفت:
- نه، نه یه دقیقه صبر کن.
او این را گفت و با عجله به اطرافش نگاه کرد و بعد به سمت بوته زارهای کنارآسایشگاه
رفت و از میان آنها تنها گلی که در آنجا بود را
چید و با خوشحالی بسوی حصار برگشت تا آن را به دیوانه هدیه کند اما دید گل از میان روزنه های حصار عبور نمی کند؛
روزنه های بی شمار حصار بسیار کوچک بودند.
غریبه لحظه ای با خود اندیشید و بعد چند قدم به عقب رفت و گل را به قصد عبور
دادنش از بالای حصار پرتاب کرد ولی گل بعد از برخورد با حصار پیش پایش افتاد .
غریبه باز گل را از روی زمین برداشت و آن را با همه ی توانی که داشت دوباره
پرتاب کرد؛ غریبه موفق شد.
گل از بالای حصار رد شد و این بار کنار پای دیوانه افتاد؛
غریبه از خوشحالی خنده ی عجیبی سر داد.
***
"بیمار ما"هم تا گل را روی زمین و در کنار خود دید برای نخستین بار لبخندی زد و خواست خم
شود تا آن را بردارد اما ناگهان دیوانه های دیگر که تا آن موقع حتی وجود "بیمار
ما" را احساس نمی کردند بسویش
هجوم آوردند و گل را برداشته و آن را پرپر کردند.
(لبخند محو شد)
"بیمار ما" که می دانست نمی تواند جلوی دیوانگان را بگیرد فقط با بهت تماشاگر این صحنه
بود .
***
با دیدن این صحنه خنده ی غریبه نیز جای خود را به گریه ی تلخی داد بطوری که
گونه هایش کاملاً از اشک خیس شده بودند ؛
غریبه به این امید که باز گلی را بیابد به بوته ها نگاه کرد اما دیگر گلی در
آنها ندید ؛
غریبه نمی دانست چه کند؛
نمی دانست چگونه دیوانه را دلداری دهد.
او چاره ای جز چنگ زدن به حصار ندید ؛
"کاری که قبل از او دیوانه انجام داده بود "
***
"بیمار ما"
که او هم بشکلی می خواست به غریبه دلداری دهد؛ ولی چگونه؟
مگر می توان کسی که از رنج ما غمگین است را دلداری داد؟
مگر می توان درد کسی که از زخم تن خودمان سرچشمه می گیرد را بی آنکه مرهمی بر
آن گذاشت تسکین داد؟
مگر می توان کسی که بخاطرمان می گرید را بوسیله ی عذابی که میکشیم به خندیدن سوق داد؟
با این وصف "بیمار ما" سعی کرد لبخند محو شده اش را باز یابد
و در حالي كه
فاصله هاي بين انگشتهايش را با فاصله هاي
بين آن پنج روزنه ي حصارمشبك فلزي كه
بوسيله ي انگشتان ظريف غريبه تا نصف پر شده بودند را مطابقت مي داد دستش را آهسته به طرف دست غریبه بالا آورد؛
اما ناگهان صدايي او را متوقف ساخت ،
صدايي از آن سوي خيابان ؛
غريبه سرش را برگرداند؛
صدا باز تكرار شد ؛
غريبه با عجله اشكهايش را پاك كرد و
بسوي منبع صدا دويد.
آری غريبه از آسايشگاه فاصله گرفت تا فاصله هاي بين انگشتان دست فرو افتاده
ی
"بیمار
ما" هم از بين برود .
***
- چرا دیر کردی؟
- ببخشید کاری برام پیش اومد،راستی اونجا چه
کار می کردی؟
- هیچی حوصلم سر رفته بود؛
- خوب بریم؟
- بریم.
پایان